عشق تو بكشت عارف و عامي را
زلف تو برانداخت نكو نامي را
چشمان سياه و مست تو بيرون كرد
از صومعه بايزيد بسطامي را
خاقاني
شعرها و دست نوشته های مهدی ملکی
عشق تو بكشت عارف و عامي را
زلف تو برانداخت نكو نامي را
چشمان سياه و مست تو بيرون كرد
از صومعه بايزيد بسطامي را
خاقاني
اميريم كه سلاحي بغير آه ندارد
دل مجادله دارد ولي سپاه ندارد
جز آه هم نفسم نيست در هجوم دوروئي
بغير آينه اين دل كسي گواه ندارد
تمام عمر نشستم به پاي اين شب نازا
كه آسماني پربارو پا بماه ندارد
پيمبري چو من عاشق به هيچ قوم نباشد
مسافري چو من اين جاده سربراه ندارد
عجب حديث غريبي ست در كتاب شماها
كه لا اله بسي دارد و اله ندارد
مريد درگه خويشم ، چنين مريد و مرادي
يقين بدان كه نيازي به خانقاه ندارد
به كنج خلوت خود پرسه ميزنم، چه صفائي
چنان كه،( خوشتر ازين گوشه پادشاه ندارد)*
خدا كند نگهش گرد انتظار بگيرد
كسي كه حرمت آئينه را نگاه ندارد
* گوشه ی ابروی تست منزل جانم
خوشتر ازين گوشه پادشاه ندارد
(حافظ)
نگاه تشنه ی صد ملت سوآل زده
به شاعران و رسولان قیل و قال زده
تنیده است بهم چون کلاف سر در گم
نگاه مبهم تقدیریان فال زده
دهان فلسفه بافان شرق و غرب پراست
از ازدحام عبارات ایده آل زده
رسد به جاده ی تکرارو مقصد هرگز
مسیر اینهمه پس کوچه ی محال زده
پراست از کلمات ولی ، اگر ، شاید
زبان فرضیه بازان اختلال زده
به جمله و به لغز راه شش جهت بستند
چه فتنه هاست دراین باور زوال زده
عجین شدست بهم کفرودین چو شیرو شکر
به کام زهد فروشان جاه و مال زده
#
چه رودها که دویدند و باتلاق شدند
چه عمرها که گذشتند، ماه وسال زده
مسیر کوچه ی تنهائی و عبور و سکوت
شدست باز به تنهای انفعال زده
مهدی ملکی دولت آبادی