![]() |
![]() |
|
| شعرها و دست نوشته های مهدی ملکی |
|
صدای منزوی خوانی است این یا بانگ نوشانوش مستان است به تاکستان کشد ساقی مرا امشب و یا در راه زنجان است
صدای شیشه ی می بود افتاد از تغافل بر زمین بشکست ویا تقطیع دل در بحر مغموم مفاعیلن فعولان است
سپردم دل به شورانگیز، دریای کلام تو که بعد ازاین درون سینه ام صد بحر مطبوع تلاطم گرم توفان است
نمی دانم کدامین می کدامین شعر تر در ساغرم لغزید که روح منزوی در جای جای ذهن من سر گرم عصیان است
گزیدم از میان مرگها مثل تو عاشق جان سپردن را که عشقت عشق بی همتای ابلیسی است یعنی عین ایمان است
گزیدی از میان مرگها اینگونه مردن را ندانستی که در سوگ تو تا شام ابد گیسوی ابیاتم پریشان است
دلم همواره چون توفان سرگردان بدنبال تو می گردد تنم چون نعش خشک زنده رود خالی از جان در صفاهان است
سخن با طعم عشق آموختی کام خیالم را و می دانم غزل بعد از حسین منزوی چون قطعه ای سر در گریبان است
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:5 توسط مهدی ملکی دولت آبادی |
|
|
الحذار ای غافلان زین وحشت آباد الحذار الفرار ای عاقلان زین دیو مردم الفرار
ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول زین هواهای عفن وین آبهای ناگوار
عرصه ای نادلگشا و بقعه ای نادلپذیر قرصه ای ناسودمندوشربتی ناسازگار
مرگ در وی حاکم وآفات در وی پادشا ظلم در وی قهرمان و فتنه در وی پیشکار
امن در وی مستحیل وعدل در وی ناپدید کام در وی ناروا صحت دراو ناپایدار
سر دراو ظرف صداع ودل دراو عین بلا گل دراو اصل زکام و مل دراو تخم خمار
مهر را خفاش دشمن شمع را پروانه خصم جهل را در دست تیغ و عقل را در پای خار
ماه را نقص محاق و مهر را ننگ کسوف خاک را عیب زلازل چرخ را رنج دوار
نرگسش بیمار یابی لاله اش دلسوخته غنچه اش دلتنگ بینی و بنفشه اش سوگوار
اندرو بی تهمتی سیمرغ متواری شده وانگهی خیل کلنگان در قطار اندر قطار
ناف آهو دیده ای مستودع چندین بخور شو دهان شیر بین با آن بخر از بس بخار
شیر را از مور صد زخم اینت انصاف جهان پیل را از پشه صد رنج اینت عدل روزگار
شمع را هر روز مرگ ولاله را هر شب ذبول باغ را هر سال عزل و ماه را هر مه سرار
از پی قصد من وتو موش همدست پلنگ وز پی قتل من و تو چوب و آهن گشته یار
تو گزیده این چین جائی برایوان بقا راست گویند آن کجا عنوان عقل است اختیار
خوشدلی خواهی نبینی بر سر چنگال شیر عافیت جوئی نیابی در بن دندان مار
الی آخر
جمالدین عبدالرزاق اصفهانی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 20:23 توسط مهدی ملکی دولت آبادی |
|
|
آتشی و در حریم خشک و تر پیچیده ای شال شلاقی به گرد هر کمر پیچیده ای
هیچ پروازی به چشمت خوش نیاید کیستی تیر زهرآگینی ودر بال و پر پیچیده ای
حلقه ی دردی به قلب خانه چنگ انداخته کوبه ی مرگی به خواب ناز در پیچیده ای
آتش قهر کدامین دودمانی کاین چنین در بهار باغ جانها شعله ور پیچیده ای
باغ در باغ آفت چشمت خزانی میکند خار زهرآلودی و در برگ و بر پیچیده ای
تا که نیش دشمنی را از قفا بر ما زنی از مسیر راستی صد دور،سر پیچیده ای
چشمها آئینه دار آتش و ویرانی اند شعله ور تا در حریم خشک و تر پیچیده ای |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 18:15 توسط مهدی ملکی دولت آبادی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
|
RSS
|